ستاره کوچولو
دفتر دل
تو را به جای همه کسانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم . برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و برای نخستین گلها تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم . تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم . بی تو جز گستره یی بیکرانه نمیبینم میان گذشته و امروز. از جدار آیینهی خویش گذشتن نتوانستم میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند. تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانهگیات که از آن من نیست به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم میاندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی تو خورشید رخشانی که بر من میتابی هنگامی که به خویش مغرورم سپیده که سر بزند در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیدیم . پس به نام زندگی هرگز نگو هرگز خیلی وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بود هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست! قطره عبور كرد و گذشت قطره پشت سر گذاشت قطره ایستاد و منجمد شد قطره روان شد و راه افتاد قطره از دست داد و به آسمان رفت خدا قطره را به دریا رساند قطره طعم دریا را چشید طعم دریا شدن را خدا گفت : هست! قطره گفت : پس من آن را می خواهم بزرگ ترین را، و بی نهایت را ! و آدم عاشق بود، دنبال كلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت آدم همه ی عشقش را درون یك قطره ریخت قطره از قلب عاشق عبور كرد! و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید. خدا گفت : حالا تو بی نهایتی، زیرا كه عكس من در اشــك عــاشق است!ؤ خوبین که؟ من که خیلی خوبم اگه گفتین ئارم از کجا اپ میکنم از مشهد وای خیلی اتفاقی پیش اومئ قضیه اش مفصله حالا بعد براتون میگم الان فقط اومئم بگم برای همه ی اونایی که میان وبلاگم دعا میکنم دوستتون دارم یا علی پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم. دختر لبخندي زد و گفت ممنونم. تا اينكه يه روز اون اتفاق افتاد. حال دختر خوب نبود...نياز فوري به قلب داشت...از پسر خبري نبود...دختر با خودش ميگفت: ميدوني كه من هيچ وقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني...ولي اين بود اون حرفات؟...حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچ وقت زنده نباشم...آرام گريست و ديگر هيچ چيز نفهميد... چشمانش را باز كرد، دكتر بالاي سرش بود. به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟ دكتر گفت نگران نباشيد، پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده. شما بايد استراحت كنيد...در ضمن اين نامه براي شماست!.. دختر نامه رو برداشت، اثري از اسم روي پاكت ديده نمي شد، بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود: سلام عزيزم. الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زندهام. از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم.. پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم... اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)دختر نميتونست باور كنه... اون اين كارو كرده بود... اون قلبشو به دختر داده بود... آرام آرام اسم پسر رو صدا كرد و قطرههاي اشك روي صورتش جاري شد... تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف و من در آرزوی قطره های پاک بارانم نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم تو می ایی و من گل می دهم در سایه چشمت و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم غروب آخر شعرم پراز آرامش دریاست و من امشب قسم خوردم تورا هرگز نرنجانم به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم میگم سلام جالب چون نمیدونم باید بگم خوشحالم یا ناراحت اکثر پایه ثابت های وبلاگم میدونن من یه سه هفته ای نبودم رفته بودم مسافرت خوشحالم چون برگشتم ژیش شماها ناراحتم چون بعد از یه ماهی که با یکی از دخترخاله هام بودم امروز ازش جدا شدم وای نمیدونم چی بگم در مورد پست قبلی هم خبر بدم که حل شد یعنی حلش کردم دوستتون دارم سلام خدای مهربونم خدای بزرگ و عزیزم ازت خواهش میکنم کمکم کن خدایا من غیر از تو مادر و خواهر و داداشم کسی رو ندارم ولی تو این قضیه فقط تو میتونی کمکم کنی اونا هم با دعاهاشون خدایا خودت وضعیتم رو میدونی خودتم میدونی چی ازت میخوام خدایا بهم نشون بده هنوز اندازه ی یه بنده پست و خار و ذلیل قبولم داریو صدامو میشنوی خدای من دوستت دارم بهم نشون بده توام دوستم داری گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم گفتم.....،گفتي ... حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه! فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو بدون هیچ کی نمی تونه مثه من عاشقت بمونه آخه تنهایی خیلی سخته این و دلت نمی دونه این روزا وجودم پر شده از یه دنیا پاییز مهربانم ... ای خوب! یاد قلبت باشد... یک نفر هست که این جا بین آدمهایی که همه سرد و غریب اند با تو تک و تنها به تو می اندیشد و کمی دلش از دوری تو دلگیر است... مهربانم ... ای خوب! یاد قلبت باشد ... یک نفر هست که چشم به رهت دوخته و شب و روز دعایش این است: زیر این سقف بلند ... هر کجایی هستی... به سلامت باشی و دلت همواره ... محو شادی و تبسم باشد مهربانم... ای خوب! یک نفر هست که با تو ... تک و تنها با تو ... پر اندیشه و شعر است و شعور... پر احساس و خیال است و سرور ... مهربانم ... این بار... یاد قلبت باشد! یک نفر هست که با تو .... به خداوند جهان نزدیک است ... و به یادت هر صبح گونه ی سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد... دختر پسری با سرعت ۱۲۰ کیلومتر سوار بر موتور: دختر:یواشتر من میترسم. پسر:نه خوش میگذره. دختر:نه نمی گذره.خواهش میکنم خیلی وحشتناکه. پسر:پس بگو دوستم داری! دختر:باشه باشه دوست دارم حالا خواهش میکنم آرومتر. پسر:حالا محکم بغلم کن.(دختر بغلش کرد.) پسر:میتونی کلاه ایمنی منو برداری بذاری سرت؟اذیتم میکنه. روزنامه های روز بعد: موتور سیکلتی با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت به ساختمانی اصابت کرد. موتور ۲ نفر سر نشین داشت اما فقظ ۱ نفر نجات یافت. حقیقت این بود که اول سر پایینی پسری که سوار موتور بود متوجه شد ترمز بریده اما نخواست دختر بفهمد در عوض خواست که یک بار دیگر بشنود دوستش دارد سلام به همگی نگین چرا اینجوری چون نمیتونم توضیح بدم... نمیدونم چی بگم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! وای اصلآ باورم نمیشه... اصلآ نمیفهمم دارم چی میگم ولش کن بای بای ****************** چه زود فراموش می شوم آخر گذشت ازتون ناراحتم!!!!!!!!!!!! چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا نداره یعنی واقعآ نمیدونین؟ !!!!!!!! هی میگین کجایی ؟ چرا نمیای؟ و .... خوب اومدم... وای چه استقبال با شکوهی !!!!!!!!!!!!! تا حالا حتی از رئیس جمهورم اینجوری استقبال نشده بود... وای ذوق مرگ شدم... چرا اینقدر خچالتم میدین؟؟؟؟؟؟؟ شماها که نمیخواستین بهم سر بزنین چرا گفتین بیا چرا از نیومدنم شکایت کردین؟ انگار اگه نیام بیشتر دوسم دارین!!!! باشه حرفی نیست اشکالی نداره امیدوارم همتون خوش و خوشبخت باشین با شما هم هستم آقا داداش میگی چرا میام خبر نمیدم خوب خبر دادم چی شد ؟ هیچی تا بعد یا علی دانی آیا معنی این سبز چیست؟ کاندیدای اصلح و سرسبز کیست؟ سبز یعنی یک نشان افتخار سبز یعنی کهنه عشق ماندگار سبز یعنی انتهای فصل سرد سبز یعنی سیدی از اهل درد سبز یعنی یک جهان مظلومیت سبز یعنی صبر بر محرومیت سبز یعنی یک رسانه، یک پیام سبز یعنی سیدی والامقام سبز یعنی یک نماد زندگی صلح و ایمان، عدل و دین، آزادگی سبز یعنی مهرورزی بر همه سبز یعنی راه پاک فاطمه سبز یعنی بیست میلیون خاتمی سبز یعنی بر کویرستان، نَمی سبز یعنی اعتقاداتی قوی سبز یعنی میرحسین موسوی سبز یعنی رهنوردی پرتوان سبز یعنی ملتی، پیر و جوان سبز یعنی سبزیِ خضرایِ دوست سبز یعنی موسوی را دار دوست مادر سادات یار موسوی است حضرت مولا وِلای موسوی است سبز یعنی عشق آن پیر خمین سبز یعنی راه مولامان حسین سبز یعنی انحلال خشم و کین بازگشتی سبز بر آیین و دین سبز یعنی ماجراجویی تمام بازگشتن بر ره سبز امام سبز یعنی سادگی، فرزانگی هشت سال ِ جنگ و خون ، مردانگی سبز یعنی استواریِّ امام در دفاع از موسوی و والسّلام سبز یعنی مرد فرهنگ و هنر از سرانگشتش بود صدها اثر سبز یعنی مرد ایمان و عمل سبز یعنی نه دروغ و نه دغل سبز یعنی دورِ برگردان بس است حرف بس باشد چو در خانه کس است سبز یعنی بر زمستان والسلام بر بهارنو به آزادی سلام طالب سبزم، نه ارکان ریا بهر حفظ موسوی مهدی بیا تا بعد یا علی
اون بالا
دستشو گذاشته زیر چونش
همش به من زل میزنه
دست از سرم بر نمیداره
هر کاری داره گذاشته کنار
انگار همه چیزش شدم من
از وقتی چشمم به اون بالا افتاد همینطوری بود
از همه جیک و پیکم خبر داره
اما
ازوقتی رفتم تو بهرش دیدم
انگار این منم که به اون نیاز دارم
همیشه دنبالش میگشتم اما نمیدونستم اونه
همه کار از دستش برمیاد
کافیه اشاره کنه
از چشماش خوندم که
همیشه منتظرم بوده
تا بهم بگه:
هر چی هست منم
اولش
آخرش
وسطش
همه اش...همه اش...هر چی که هست...
حالا که پیداش کردم
همه چیزم رو به پاش میریزم
آره اون عاشق منه
اون خدای منه
![]()
من در پاسخ گفتم : اگر وقت داريد
خدا خنديد : وقت من بي نهايت است
در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟
خدا پاسخ داد : كودكيشان
اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند
بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند
اينكه آنها سلامتي خود را ا ز دست مي دهند تا پول به دست آورند
و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست
اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند
و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده
اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند
و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند
دست هاي خدا دستانم را گرفت
براي مدتي سكوت كرديم
و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر
مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟
او گفت : بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان
همه كاري كه مي توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه خودشان دوست
بياموزند كه درست نيست كه خودشان را با ديگران مقايسه كنند
بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب
اما سالها طول مي كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم
بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد
كسي است كه به كمترين ها نياز دارد
بياموزند كه انسانهايي هستند كه آنها را دوست دارند
فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند
بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند اما آن را
بياموزند كه كافي نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند
بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند
هي هفته ها را تا مي كرد و توي چمدان مي گذاشت.
هي ماه ها را مرتب مي كرد و روي هم مي چيد
و هي سال ها را جمع مي كرد و به چمدانش اضافه ميكرد .
او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يكشنبه مي ريخت
و چه قرن هايي را كه ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود كه خدا تماشايش مي كرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت.
اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فكر نمي كني سفرت دارد دير مي شود؟
چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بكني؟
عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است..
من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم.
به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر كه عاشقي كنم، باز هم كم است.
خدا گفت : اما عاشقي، سبكي است.
عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و سال ها.
بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه كه من به تو مي دهم.
عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد.
نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را.
اما خدايا ! هر عاشقي به كسي محتاج است.
به كسي كه همراهي اش كند.
به كسي كه پا به پايش بيايد.
به كسي كه اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه كسي و نه چيزي.
"هيچ چيز" توشه توست و "هيچ كس" معشوق تو، در سفري كه نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش كرد
عاشق راه افتاد و سبك بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه كه خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ كس را نداشت. جز خدا كه هميشه با او بود ...
و قطره؛ هر بار چیری از رنج و عشق و صبوری آموخت
تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!
اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟
پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!
زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش
پر زدن آن سوی پرده آسمان بود
آرزویش همیشه
دیدن آخرین قله ی کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دعایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکه ای خاک برداشت
آسمان را درآن کاشت
خاک را
توی دست خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد
راستی
من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
این همه از خدا دور هستم...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بابای![]()
![]()
![]()
![]()
پاییزی که هجوم برگ ریزونش سیلابی تو دلم راه انداخت
کاش مثل این خزون دل تنگی ها آروم و بی سر و صدا درست همون وقتی که قلبم منتظره،
بیای و کنار دلم بشینی تا راحت تر هجوم بی امون موج های گریزون از هم و که تا عمق
وجودم رخنه کردن،تحمل کنم
اما،اما دل ابریم این و باور داره که حتی اگر هزار بار هم همراه دل برگ ها بشکنه،نمی تونه
حریف فاصله های جا خوش کرده بین دلامون بشه.
پس یاد گرفته با هر چه دوریه بسازه و انتظار هیچ بهاری رو نداشته باشه
اون بالا
دستشو گذاشته زیر چونش
همش به من زل میزنه
دست از سرم بر نمیداره
هر کاری داره گذاشته کنار
انگار همه چیزش شدم من
از وقتی چشمم به اون بالا افتاد همینطوری بود
از همه جیک و پیکم خبر داره
اما
ازوقتی رفتم تو بهرش دیدم
انگار این منم که به اون نیاز دارم
همیشه دنبالش میگشتم اما نمیدونستم اونه
همه کار از دستش برمیاد
کافیه اشاره کنه
از چشماش خوندم که
همیشه منتظرم بوده
تا بهم بگه:
هر چی هست منم
اولش
آخرش
وسطش
همه اش...همه اش...هر چی که هست...
حالا که پیداش کردم
همه چیزم رو به پاش میریزم
آره اون عاشق منه
اون خدای منه
![]()
انگار سالهاست که من مرده ام
اما هنوز ذهن زخمی ام
یاد تو را نشانه می رود
آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر هیاهو
شکست آن لحظه های زیبا
و تو ، چه ساده گذشتی از این همه احساس
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
میر حسین موسوی![]()
![]()
![]()
منم یه سبز پوشم هرکس دیگه ای هم یا علی نشون بده![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


